بالاتر از ابرها
in the desert you can remember your name
ای عشق ? شکسته ایم? مشکن ما را پرسید : ((چگونه می سرایی؟ در چنبر عالم زمینی یکباره چه می شوی هوایی؟
ناگه ز کدام زخمه , گردد چنگ دلت از نوا , نوایی؟
جانت ز کدام جلوه یابد این نقش و نگار کبریایی؟
گر نیست لطیفه ی بهشتی ور نیست ودیعه ی خدایی
با پردگیان عالم شعر دیدار چگونه می نمایی؟
پیغام چگونه می فرستی الهام چگونه می ربایی؟ ))
گفتم که : ((ندانم و , ندانم این نیز که من که ام ؟ کجایی؟
وین کیست درون من که نالد من نایم اگر, کجاست نایی؟
فریاد مرا چگونه ریزد در قالب تنگ شش هجایی
تا در نگری جدایم از خویش جان رقص کنان از این جدایی
سیمرغ خیال می کشد بال مجذوب حلاوت رهایی
پوینده ,تمام هستی من هر ذره , به سوی روشنایی
هر صبح رهاتر از پرستو این پیک دیار آشنایی
در دشت فلک به دانه چینی در جوی سحر به سینه سایی
از کلبه ی تنگ بینوایان تا قصر بلند پادشاهی
بر بام ستاره ها بر آیم هر شام بدین شکسته پایی
تا ... بشکفد این جوانه ی شعر چون تاج سپیده دم , طلایی
با این همه , در دل تو ای دوست تا نیست امید رهگشایی))
((ماییم و نوای بی نوایی بسم الله اگر حریف مایی))
معشوق جان به بهار آغشته ی منی که موهای خیس ات را خدایان بر سینه ام می ریزند و مرا خواب می کنند یک روزَمی که بوی شانه تو خواب می بَرَدَم هنگامه ی منی که می افتد معشوق جان به بهار آغشته ی منی ، منی ، منی که مرا می افتد رضا براهنی-از مجموعه ی خطاب به پروانه ها
وز هر چه به غیر عشق پیراستمت
یک عمر اگر سوختم و کاشتمت
امروز چنان شدی که می خواستمت
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
ای عشق ? پناهگاه پنداشتمت?
ای چاه نهفته ! راه پنداشتمت
ای چشم سیاه? آه ای چشم سیاه?
آتش بودی? نگاه پنداشتمت
ای عشق ? غم تو سوخت بسیار مرا?
آویخت مسیح وار بر دار مرا?
چندان که دلت سوخت بیازار مرا !
مگذار مرا ز دست? مگذار مرا !
ای عشق در آتش تو فریاد خوش است
هر کس که در آتش تو افتاد خوش است
بیداد خوش است از تو? وز هستی ما
خاکسترکی سپرده بر باد خوش است !
این گونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی میبینیم
وز هرچه به غير پيراستمت
اي عمر اگر سوختم وكاستمت
امروز چنان شدي كه مي خواستمت
چیست در زمزمه مبهم آب ؟
چیست در همهمه دلكش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ؟
روی این آبی آرام بلند
كه ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش كبوترها ؟
چیست در كوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده جام ؟
كه تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش كبوترها
نه به این آتش سوزنده كه لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاك شقایق را در سینه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تك و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریكی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینك این من كه به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی كن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یك نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
زیر گنبد کبودجز من و خدا
کسی نبود
روزگار روبه راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...
عرفان نظر آهاری
معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن
هنگامه ی منی
من دستهای تو را با بوسه هایم تُک می زدم
من دستهای تو را در چینه دانم مخفی نگاه داشته ام
تو در گلوی من مخفی شدی
صبحانه پنهانی منی وقتی که نیستی
من چشمهای تو را هم در چینه دانم مخفی نگاه داشته ام
نَحرم کنند اگر همه می بینند که تو نگاه ِ گلوگاه ِ پنهانی ِ منی
آواز من از سینه ام که بر می خیزد از چینه دانم قوت می گیرد
می خوانم می خوانم می خوانم تو خواندن منی
باران که می وزد سوی چشمانم باران که می وزد باران که می وزد ، تو شانه بزن! باران که می...
یک لحظه من خودم را گم می کنم نمی بینمَم
اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم ، نمی بیننمم
معشوق جان به بهار آغشته ی منی اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینمم
آهو که عور روی سینه من می افتد آهو که عور آهو که عور آهو که او ، او او که آ اواو تو شانه بزن!
و بعد شیر آب را می افشاند بر ریش من و عور روی سینه ی من اواو می افتد
و شیر می خورد می گوید تو شیر بیشه بارانی منی منی و می افتد
افتادنی که مرا می افتد هنگامه منی هنگامه منی که مرا می افتد
آغشته ی منی معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمَم
می خوانم می خوانم می خوانم اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم می خوانم
خونم را بلند می کنم به گلوگاهم می خوانم خونم را مثل آوازی می خوانم
نحرم کنند اگر همه می بینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی
اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی ، من هم نمی بینمم من هم نمی خوابانمم
زانو بزن بر سینه ام تو شانه بزن
پاهای تو چون فرق باز کرده از سر ِ زیبایی به درون برگشته بر سینه ام تو شانه بزن زانو!
من پشت پاشنه هایت را چون میوه دوقلو می بوسم می بوسم
هر پایت را در رختخواب عشق جداگانه می خوابانم بیدار می شوی می خوابانم
ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینمم
با وسعت نگاه بر گشته ی به دورن ، به درون برگشته ، تا ته ببین تو شانه بزن
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم نمی بینمم اگر تو مرا حالا بیا تو شانه بزن زانو
من هیچگاه نمی خوابم از هوش می روم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می روم
افتادنی که مرا می افتد
و می روم از هوش منی اگر تو مرا تو شانه بزن زانو منی از هوش می وَ
| Design By : Pichak |


