تبليغاتX
بالاتر از ابرها






























بالاتر از ابرها

in the desert you can remember your name

مهمترین خبر زندگیم این است:دیشب خودم را یافتم!

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 21:1 توسط سهیل |

نمیدانم!فقط نمیدانم!چرا بعد از اینکه ترفیع گرفتم بیشتر از قبل احساس نارضایتی می کنم!حس می کنم این هم آن جایگاهی نیست که مرا اغنا کند!خدایا پس مقصد کجاست؟لحظه ای تنها لحظه ای آرامش می خواهم!
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 4:31 توسط سهیل |

سلام بعد از مدتها امروز ترفیع شغلی گرفتم و خالص دریافتیم دقیقا دو برابر شد!بسیار خوشحالم اما بیشتر از این بابت که بر طبق برنامه ۵۰ ساله ای که برای خودم تو سن ۱۸ سالگی نوشتم !الان از اهداف کمی جلوترم و اینه که بسیار خوشحال کننده است من هر روز کارهام رو یادداشت می کنم و هر ماه اهداف کوتاه مدت رو می نویسم یا درصد تحقق می زنم و از وقتی برنامه سالانه رو نوشتم خود به خود دچار تغییرات شخصیتی شدم که مطلوب بودنش الان دیگه به ثابت شده!و نظر به اینکه دوست دارم همه مردم ایران و به ویژه دوستانم هم موفق بشند خواستم تا بنویسم و خواهش کنم که شما هم لطفا این کار رو بکنید راستی یه نکته دیگه به هیچ چیز به چشم آرزو نگاه نکنید !خودتون رو دست کم نگیرید و مهمتر از همه اینها که از دکتر حسابی یادگرفتم به قولیکه به خودتون می دید وفادار باشید
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 3:0 توسط سهیل |

ای دل به کمال عشق اراستمت

وز هر چه به غیر عشق پیراستمت

یک عمر اگر سوختم و کاشتمت

امروز چنان شدی که می خواستمت


ای دوست مبین به چشم دشمن ما را



ای عشق ? پناهگاه پنداشتمت?

ای چاه نهفته ! راه پنداشتمت

ای چشم سیاه? آه ای چشم سیاه?

آتش بودی? نگاه پنداشتمت



ای عشق ? غم تو سوخت بسیار مرا?



آویخت مسیح وار بر دار مرا?



چندان که دلت سوخت بیازار مرا !

مگذار مرا ز دست? مگذار مرا !

ای عشق در آتش تو فریاد خوش است




هر کس که در آتش تو افتاد خوش است




بیداد خوش است از تو? وز هستی ما

خاکسترکی سپرده بر باد خوش است !



ای عشق ? شکسته ایم? مشکن ما را

این گونه به خاک ره میفکن ما را

ما در تو به چشم دوستی میبینیم


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 4:0 توسط سهیل |

با چشم و دلی ز مهر سرشار

پرسید :

((چگونه می سرایی؟

در چنبر عالم زمینی

یکباره چه می شوی هوایی؟

ناگه ز کدام زخمه , گردد

چنگ دلت از نوا , نوایی؟

جانت ز کدام جلوه یابد

این نقش و نگار کبریایی؟

گر نیست لطیفه ی بهشتی

ور نیست ودیعه ی خدایی

با پردگیان عالم شعر

دیدار چگونه می نمایی؟

پیغام چگونه می فرستی

الهام چگونه می ربایی؟ ))

گفتم که :

((ندانم و , ندانم

این نیز که من که ام ؟ کجایی؟

وین کیست درون من که نالد

من نایم اگر, کجاست نایی؟

فریاد مرا چگونه ریزد

در قالب تنگ شش هجایی

تا در نگری جدایم از خویش

جان رقص کنان از این جدایی

سیمرغ خیال می کشد بال

مجذوب حلاوت رهایی

پوینده ,تمام هستی من

هر ذره , به سوی روشنایی

هر صبح رهاتر از پرستو

این پیک دیار آشنایی

در دشت فلک به دانه چینی

در جوی سحر به سینه سایی

از کلبه ی تنگ بینوایان

تا قصر بلند پادشاهی

بر بام ستاره ها بر آیم

هر شام بدین شکسته پایی

تا ... بشکفد این جوانه ی شعر

چون تاج سپیده دم , طلایی

با این همه , در دل تو ای دوست

تا نیست امید رهگشایی))

((ماییم و نوای بی نوایی

بسم الله اگر حریف مایی))

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 3:48 توسط سهیل |

اي دل به كمال عشق آراستمت
وز هرچه به غير پيراستمت
اي عمر اگر سوختم وكاستمت
امروز چنان شدي كه مي خواستمت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 3:13 توسط سهیل |

همه می پرسند
چیست در زمزمه مبهم آب ؟
چیست در همهمه دلكش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ؟
روی این آبی آرام بلند
كه ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش كبوترها ؟
چیست در كوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده جام ؟
كه تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش كبوترها
نه به این آتش سوزنده كه لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاك شقایق را در سینه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تك و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریكی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینك این من كه به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی كن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یك نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 21:48 توسط سهیل |

زیر گنبد کبودجز من و خدا
کسی نبود

روزگار روبه راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد

سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

عرفان نظر آهاری

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 10:37 توسط سهیل |

از هوش می...

معشوق جان به بهار آغشته ی منی که موهای خیس ات را خدایان بر سینه ام می ریزند و مرا خواب می کنند

یک روزَمی که بوی شانه تو خواب می بَرَدَم
معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن
هنگامه ی منی
من دستهای تو را با بوسه هایم تُک می زدم
من دستهای تو را در چینه دانم مخفی نگاه داشته ام
تو در گلوی من مخفی شدی
صبحانه پنهانی منی وقتی که نیستی
من چشمهای تو را هم در چینه دانم مخفی نگاه داشته ام
نَحرم کنند اگر همه می بینند که تو نگاه ِ گلوگاه ِ پنهانی ِ منی
آواز من از سینه ام که بر می خیزد از چینه دانم قوت می گیرد
می خوانم می خوانم می خوانم تو خواندن منی
باران که می وزد سوی چشمانم باران که می وزد باران که می وزد ، تو شانه بزن! باران که می...
یک لحظه من خودم را گم می کنم نمی بینمَم
اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم ، نمی بیننمم
معشوق جان به بهار آغشته ی منی اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینمم
آهو که عور روی سینه من می افتد آهو که عور آهو که عور آهو که او ، او او که آ اواو تو شانه بزن!
و بعد شیر آب را می افشاند بر ریش من و عور روی سینه ی من اواو می افتد
و شیر می خورد می گوید تو شیر بیشه بارانی منی منی و می افتد
افتادنی که مرا می افتد هنگامه منی هنگامه منی که مرا می افتد
آغشته ی منی معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمَم
می خوانم می خوانم می خوانم اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم می خوانم
خونم را بلند می کنم به گلوگاهم می خوانم خونم را مثل آوازی می خوانم
نحرم کنند اگر همه می بینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی
اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی ، من هم نمی بینمم من هم نمی خوابانمم
زانو بزن بر سینه ام تو شانه بزن
پاهای تو چون فرق باز کرده از سر ِ زیبایی به درون برگشته بر سینه ام تو شانه بزن زانو!
من پشت پاشنه هایت را چون میوه دوقلو می بوسم می بوسم
هر پایت را در رختخواب عشق جداگانه می خوابانم بیدار می شوی می خوابانم
ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینمم
با وسعت نگاه بر گشته ی به دورن ، به درون برگشته ، تا ته ببین تو شانه بزن
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم نمی بینمم اگر تو مرا حالا بیا تو شانه بزن زانو
من هیچگاه نمی خوابم از هوش می روم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می روم
افتادنی که مرا می افتد

هنگامه ی منی که می افتد

معشوق جان به بهار آغشته ی منی ، منی ، منی

که مرا می افتد
و می روم از هوش منی اگر تو مرا تو شانه بزن زانو منی از هوش می وَ

رضا براهنی-از مجموعه ی خطاب به پروانه ها

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 10:25 توسط سهیل |

دیروز هم ترفیع حقوق گرفتم هم عیدی های بسیار!دیشب هم خواب میدیدم هنوز سربازی نرفتم ولی رفتم سوئد و بلافاصله بعد از بازگشت به اتفاق کل فامیل داریم میریم الجزائر منو این همه خوشبختی محاله؟
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 9:16 توسط سهیل |


آخرين مطالب
» خسی در میقات
» حسی از نوع....
» خوشحالم!
» ای عشق
» ماییم و نوای بی نوایی
» دل
» آخرین جام
» .....
» از هوش می
» خوشحالم خفا!

Design By : Pichak