تبليغاتX
فریادخاموش
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
+ نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 11:10 |
Visit Us @ www.MumbaiHangOut.Org

Visit Us @ www.MumbaiHangOut.Org

+ نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 11:5 |
Image By Pic.Blogfa.Com

 

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونمو دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست

+ نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 14:50 |

 

+ نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 14:40 |
باسلام خدمت تمامی دوستان و اقوام وآشنایان نظر به اینکه بنده امتحانات خود را با موفقیت (در حد پاس شدن) گذرانده ام لذا دلم گردش می خواهد!به یاد داشته باشید هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم ! حالا جدا از شوخی گذشته بشتابید! چون رفتم دکتر گفت مینیسک پام پاره شده واحتمالا باید عمل داشته باشم!و بنابر این باید تمام عید رو بخوابم! تو رو خدا!

آخه عید هم که کسی نیست بابا که کمپه بعدش میره کیش! مامان که مکه است!سینا و سروش هم که که با پدرمیرن !مونا که رفت امریکا!شبنم که سوئده!امین هم که از (کشور ۴حرفی صادر کننده خر)بیاد هم پیش مانمیاد این قدر کم میمونه! راستی امین جان این مدرک دکترای چتر بازی رو کجا میدن ما هم بریم بگیریم!بابا مهندس نکن این کارارو زشته !نکنه به عنوان ابدارچی رفتی اسپانیا! یا خدای نکرده ارشیتکت هم بودی ما خبر نداشتیم!اگه دانشگاهتون از این تورها دوباره گذاشت مارو هم خبر کن اخه!مدانی !نمخوام ریا بشه ولی برج ایفل کار من بوده!

فرهاد تهرانه!فرزادینا هم که دوبی هستند طبق معمول!نمی دونم این شیخ نشین چی دار این فامیل های ما ازش سیر نمی شن!حد اقل نوبتی برید!ادم احساس غربت نکنه تو کشور خودش !این خانوم دکتر هم که قرار بود یک نسخه بنویسه رفت که بیاد!این شیوایینا هم که انگار قشد دارن همون رسم ۴ سال یک بار ایران اومدن رو هم ترک کنند!

یاد سال کنکور افتادم که تو بجنورد کاملا کاملا تنها بودم!بگذریم حالااگه می خواید برید برید ولی به قول عربها  الا و انْ لم اقبلکم الا بالسوغاتنی!والکمپوت الاناناسِ فقط!واخبرکم من المنهاج الذی افضل من الاغیار و هذا فلوس!راستی بچه هادیشب خواب دیدم من و امین و الدوز و شیوا و شبنم در یک رستوران نشسته ایم ولی اونجا ایرا ن نیست نمی دونم  تعبیرش چیه ولی از اونجا که خوابهام رد خور نداره امیدوارم هر چه زودتر اتفاق بیفته!

به همید دیدار همه تون تو ایران بچه ها به عنوان مطلب آخر خواهشا کمپوت گلابی نیارید! 

+ نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 2:38 |
می خواستم به انگلیسی بنویسم اما دیگه نیازی به این کار ندارم چون میستیریو دیگه مرده!

میستیریو آدم خیلی خوبی بود ! یک ادم صادق-ساده-صمیمی- با معرفت- با مرام- با ادب اما در عین حال ضعیف بود چون هیچ وقت خودش نبود همیشه اونی بود که دیگران انتظار داشتن که باشه!با اینکه همیشه حرف برای گفتن زیاد داشت اما سکوت می کرد و فقط گوش می داد چون از اینکه مرکز توجهات قرار بگیره می ترسید!برای همین فقط گوش می داد! همیشه یک دیوار دور خودش کشیده بود و یک ماسک روی صورتش داشت تا مردم نتونن شخصیت واقعی اون رو بشناسند مبادا از اون عیب بگیرن به خاطر همین همیشه مثل عقربه ساعت در حال چرخش بود و هیچ وقت شخصیت ثابتی نداشت! اما تحسین برانگیز بود چون بازیگر چیره دستی بود اگر اراده میکرد هر کسی رو بنده خودش می کرد!حتی کسانی رو که دیگران جرات صحبت کردن باهاشونو نداشت مثل رضایی نیک و..... اون بعداز خدا بزرگترین مکار بود به همین دلیل دروغ و نیرنگ و دورویی و ساده لوحی وضعف ها و قوت ها را احساس میکرد و بدون اینکه لازم باشه با کسی حرفی بزنه از چشم هاش می فهمید طرفش چه کارست! اما رفته رفته تضاد ها خیلی زیاد شدند یک عده اونو یک ادم ضعیف و هالو می دونستند و یک عده دیگه اونو ادمی بسیار تیز هوش بسیار قابل اعتماد و بسیار قوی! یکی اونو به شکل یک بچه پولدار می شناخت ! یکی دیگه ادمی معمولی که با خانوادش اجاره نشین هستند! و از دیگر خصوصیات این فرد بگم که اونقدر بازیگر خوبی بود که وقتی گدایی اون رو تو خیابون دید بهش گفت بیا بریم مسجد چای مجانی میدن یا وقتی از بازار رضا برمی گشت اون هم با ۴ کیلو طلا تو کیف گیتارش هیچکس به ذهنش هم خطور نمی کرد این لات اسمون جل تو کیفش غیر از تخمه چیز دیگه ای هم داشته باشه !

شاید بزرگترین عیب این شخصیت این بود که وقتی دید دوستاش دارن راه رو کج کج می رن احساس کردمثل همیشه مسئول راهنمایی همه و جبران کارهای عقب مونده دیگرانه و سعی کرد همه رو اصلاح کنه!شاید بزرگترین عیبش این بود که جایی بزرگ شده بود که بین دختر و یا پسر بودن تفاوتی نبود و وقتی وارد دانشگاه هم شد هنوز بین دختر و پسر تفاوتی قائل نبود و همونطوری با دختر ها رفتار می کرد که با پسر ها و شاید به خاطر همین بود که همه دختر ها احساس میکردن به اون ها علاقه منده و یکی یکی سراغش می اومدن ! اما اون کسی رو تو حریم شخصی خودش راه نمی داد! پس نهایت امر این بود که بعد از مدتی دست ازش می کشیدن و بعد خودشون می فهمیدن که اون واقعا کیه!

اخه اون قبل از اینکه اونا بخوان حرف بزنن می دونست تو فکرشون چیه!این از بزرگترین اسرار میستیریو بود !اونا فکر می کردن میستیریو یک ادم پولداره که هرچی بخواد داره و البته همین طور بود ولی فقط قسمت دومش چون اون هر روز کار می کرد و هر چی می خواست می خرید اون ادم عجیبی بود چون پدری داشت که تا اونجا که توان داشت بهش میرسید و این توان از بودجه سالانه خیلی ها بالا میزد ولی اون می خواست رو پای خودش واسته وحتی از کار کردن تو رستوران هم ترسی نداشت !بر اسا همین تفکر همه فکر می کردن وقتی برای اولین باری که به اسایشگاه معلولین ذهنی رفته بودن انتظار داشتن اون از در هم وارد نشه ولی دیدن که اون اولین کسی بود که بین اونه رفت و باهاشون عکس یادگاری برداشت!

شاید بهتر بتونم میستیریو رو به پیله ای تشبیه کنم که من رو در درون خود رشد داد و الان دیگه وقتشه که به پروانه شدن فکر کردن رو کنار بگذاریم و در اسمان پر بزنیم و اوج بگیریم

پس خداحافظ برای همیشه دوست خوب من!   میستیریو!

+ نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت 1:19 |