تبليغاتX
فریادخاموش
از بچگی همیشه سوالم این بود که برای چه به این دنیا امدم؟ یادمه ۱۰ ساله بودم که از پدر پرسیدم: فرض کن من بزرگ شدم! پولدار شدم! همه چی هم خریدم! بعدش چی! این ها رو که همه انجام می دن پس من چرا به دنیا اومدم؟

پدر جواب :نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت  لبخند زد و گفت: ای برادر تو همه اندیشه ای!

هیچی نفهمیدم به همین دلیل در محدوده اطرافم به دنبال گم شده ام گشتم !شاید پدر تا به حال به این فکر نکرده بود! شاید هم من رو کوزه تصور کرد: گر بریزی بحر را در کوزه ای چند گنجد.....به دنبال گم شده ام همه جا را گشتم اما بی نتیجه... گستاخ بودم !یادمه عمه ام داشت قربان صدقه بچش می رفت و می گفت ان شا الله بزرگ بشی!ان شا الله دکتر بشی!ان شا الله....گفتم عمه مگه نمی خوای بچت به آخرین حد برسه؟گفت:معلومه!گفتم:پس بگو ان شا الله بمیری!سیلی محکمی خوردم! عمه هم منظورم رو نفهمید!من به دنبال جواب خودم بودم! جالبه چون معمولا ادما تو جوونی به این سوالا می رسن! و به این نتیجه می رسن که این دنیا مزخرفه و نهیلیست می شن !اما من گشتم و یک جواب غیر بهینه پیدا کردم:که بهم احساس خوبی می داد!اونهم این بود که من از هیچ چیز این دنیا خوشم نمیاد برای حرفم هم استدلال داشتم چون اصولا اولین نفری که من رو محاکمه کنه خودمم !استدلالم هم این بود :از بچگی خیلی شکمو بودم و دیوونه تن ماهی بودم !به طوری که وقتی پدر تن ماهی می خرید شبانه به یخچال یورش می بردم!و موز نیز از جمله همین معشوقه ها بود!زد و پدر بزرگ تصمیم به مسافرت گرفت: اتوبوس خرید و ما سه ماه تابستون رو مسافرت بودیم تو این سه ماه هر روز تن ماهی خوردیم وقتی به کیش رسیدیم یک خوشه کامل موز رو خریدن وبرای اینکه خراب نشه همه رو به خورد ما دادن!از مسافرت که برگشتیم از هر چی موز و تن ماهی بود بیزار بودم!با خودم گفتم: اگه همه دوست داشتنی های دنیا این طور باشه من هیچ چی نمی خوام! تنها یک چیز بود که خوشحالم می کرد:دیدن خوشحالی دیگران! همه کار می کردم تا دیگران رو خوشحال کنم!و در واقع خودم رو خوشحال کنم!حتی وقتی پای منافع خودم وسط میومد می گفتم مهم نیست!اگه اونا رو خوشحال می کنه اشکال نداره!به خاطر همین کم کم خودم رو فراموشم کردم!به دانشگاه که اومدم دیدم از این وضع راضی نیستم!چون همه دارن ازم سو استفاده می کنن ! خیلی ناراحت بودم نمی دونستم باید چه کار کنم!می گن دوست کسی که عیب دوستش رو بهش بگه اما من اطرافم از این افراد ندیدم چون هیچ کدوم نگفتن که باید چه کار کنم؟همه دنبال منافع  خودشون دوست می دونستن!و از این لحاظ من یک دوست عالی بودم چون همه چیزم رو فدای دوستام می کردم!اما فقط یک جمله چشمام رو باز کرد!شما برای دوستاتون هستید!

می تونم بگم همین جمله باعث شد دوباره زنده بشم!باز   گشتم اما این دفعه به دنبال خودم!چون چیزی که دنبالش بودم رو پیدا کرده بودم آیینه رو!اما هر چی گشتم تصویری از خودم پیدا نکردم!چون وقتی آدم توی دل ایینه جا داره که خودش وجود داشته باشه!پس گشتم! و گشتم دنبال تکه ها در صحرای وجودم !شاید خیلی دیر باشه! شاید خیلی ضعیف شده باشم!اما آدم ضعیفی نیستم! هر کی ضعیف میشه بهش سرم می زنن !اما وقتی خیلی حالش بده بهش اکسیژن می دن! من هم حالم خیلی بد بود!اما هوای عشق تو  من رو زنده کرد با اینکه هنوز دست و پام میلرزه!اما فقط در یک کلام می گم: اگر برای رسیدن به تو لازم باشه کوه ها رو جابجا کنم!این کار رو می کنم!می خوام بدونی اندازه تمام بی نهایت ها دوستت دارم و به خاطرت همه کار کی کنم!

 

+ نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 و ساعت 1:39 |
+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 23:52 |
+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 0:27 |

چندین شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
 
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید افروختنم باید
 
ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم
 
صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خون در آمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
 
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
 
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
 
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

+ نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 22:27 |

+ نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 22:21 |
ای کاش زندگی همچون روح یک کودک ساده و بی آلایش بود تا من هم می توانستم بگویم که ۱۰ تا دوستت دارم! ای کاش از همان کودکی به ما یاد نمی دادند که آدمک ها را رنگ کنیم تا آدم ها هم تا ابد بی رنگ می ماندند! کاش همان کسی که مداد های رنگی را به ما می داد به ما یاد میداد از رنگ سفید چگونه می توان در صفحه سفید دل وقتی که دیگر سفید نیست استفاده کرد! ای کاش در آن سوی دنیا بودی تا به شوق دیدنت پای پیاده می آمدم! ای کاش معلم ها اول ما رایاد می دادند و وقتی نوبت به من و تو می رسید زنگ می خورد!ای کاش ...ای کاش.... ای کاش این فریاد خاموش روزی تمام گوش ها را پرکند و پرده های دنیا بر زمین بیفتد.....

ای کاش........

+ نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 و ساعت 15:55 |

last night i was searching on the net and i face these quetos that impress me so match i hap so it do the same for u!

TRUE LOVE DOES NOT COME BY FINDING THE PERFECT PERSON BUT BY LEARNING TO SEE AN IMPERFECT PERSON PERFECTLY

JASON JORDAN

THE WEAK CAN NEVER FORGIVE THE FORGIVENESS IS THE ATTRIBUTE OF STRONG

MAHATMA GANDIH

+ نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 و ساعت 11:23 |