پدر جواب :نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت لبخند زد و گفت: ای برادر تو همه اندیشه ای!
هیچی نفهمیدم به همین دلیل در محدوده اطرافم به دنبال گم شده ام گشتم !شاید پدر تا به حال به این فکر نکرده بود! شاید هم من رو کوزه تصور کرد: گر بریزی بحر را در کوزه ای چند گنجد.....به دنبال گم شده ام همه جا را گشتم اما بی نتیجه... گستاخ بودم !یادمه عمه ام داشت قربان صدقه بچش می رفت و می گفت ان شا الله بزرگ بشی!ان شا الله دکتر بشی!ان شا الله....گفتم عمه مگه نمی خوای بچت به آخرین حد برسه؟گفت:معلومه!گفتم:پس بگو ان شا الله بمیری!سیلی محکمی خوردم! عمه هم منظورم رو نفهمید!من به دنبال جواب خودم بودم! جالبه چون معمولا ادما تو جوونی به این سوالا می رسن! و به این نتیجه می رسن که این دنیا مزخرفه و نهیلیست می شن !اما من گشتم و یک جواب غیر بهینه پیدا کردم:که بهم احساس خوبی می داد!اونهم این بود که من از هیچ چیز این دنیا خوشم نمیاد برای حرفم هم استدلال داشتم چون اصولا اولین نفری که من رو محاکمه کنه خودمم !استدلالم هم این بود :از بچگی خیلی شکمو بودم و دیوونه تن ماهی بودم !به طوری که وقتی پدر تن ماهی می خرید شبانه به یخچال یورش می بردم!و موز نیز از جمله همین معشوقه ها بود!زد و پدر بزرگ تصمیم به مسافرت گرفت: اتوبوس خرید و ما سه ماه تابستون رو مسافرت بودیم تو این سه ماه هر روز تن ماهی خوردیم وقتی به کیش رسیدیم یک خوشه کامل موز رو خریدن وبرای اینکه خراب نشه همه رو به خورد ما دادن!از مسافرت که برگشتیم از هر چی موز و تن ماهی بود بیزار بودم!با خودم گفتم: اگه همه دوست داشتنی های دنیا این طور باشه من هیچ چی نمی خوام! تنها یک چیز بود که خوشحالم می کرد:دیدن خوشحالی دیگران! همه کار می کردم تا دیگران رو خوشحال کنم!و در واقع خودم رو خوشحال کنم!حتی وقتی پای منافع خودم وسط میومد می گفتم مهم نیست!اگه اونا رو خوشحال می کنه اشکال نداره!به خاطر همین کم کم خودم رو فراموشم کردم!به دانشگاه که اومدم دیدم از این وضع راضی نیستم!چون همه دارن ازم سو استفاده می کنن ! خیلی ناراحت بودم نمی دونستم باید چه کار کنم!می گن دوست کسی که عیب دوستش رو بهش بگه اما من اطرافم از این افراد ندیدم چون هیچ کدوم نگفتن که باید چه کار کنم؟همه دنبال منافع خودشون دوست می دونستن!و از این لحاظ من یک دوست عالی بودم چون همه چیزم رو فدای دوستام می کردم!اما فقط یک جمله چشمام رو باز کرد!شما برای دوستاتون هستید!
می تونم بگم همین جمله باعث شد دوباره زنده بشم!باز گشتم اما این دفعه به دنبال خودم!چون چیزی که دنبالش بودم رو پیدا کرده بودم آیینه رو!اما هر چی گشتم تصویری از خودم پیدا نکردم!چون وقتی آدم توی دل ایینه جا داره که خودش وجود داشته باشه!پس گشتم! و گشتم دنبال تکه ها در صحرای وجودم !شاید خیلی دیر باشه! شاید خیلی ضعیف شده باشم!اما آدم ضعیفی نیستم! هر کی ضعیف میشه بهش سرم می زنن !اما وقتی خیلی حالش بده بهش اکسیژن می دن! من هم حالم خیلی بد بود!اما هوای عشق تو من رو زنده کرد با اینکه هنوز دست و پام میلرزه!اما فقط در یک کلام می گم: اگر برای رسیدن به تو لازم باشه کوه ها رو جابجا کنم!این کار رو می کنم!می خوام بدونی اندازه تمام بی نهایت ها دوستت دارم و به خاطرت همه کار کی کنم!
![]()
